|
|
|
|
|
در میان گله ی گوسفندان
همیشه یک بز در پیش است گوسفندان نمی دانند که مقصد کجاست و تنها بع بع کنان در پی بز می روند * * * * مشتی سرگردان جمعی حیران گاهی نالان گاهی خندان هیچ کس از سرنوشت خویش نمی داند چشم ها بر دهان ملوکانه ای خیره مانده تا راه را از چاه باز نماید بع بع بع بع * * * * دروغ ها نقش حقیقت می گیرند گناه ها خیر و برکتند دزدی مشارکت است رشوه همیاری است گونی های سیب زمینی نه از برای رای دادن است از برای هدیه ای است بی چشم داشت به مردم اسکناس های پول حق شما است از بیت المال که باز می ستانید بع بع بع بع * * * * آزادی بی معنا است مردم در حال مبارزه با شیاطین هستند اندام ها وسوسه های شیطانند موی ها تهاجم فرهنگیست ریش و پشم و شپش مروجین فرهنگ های ناب کلاغ سیاه زیباترین مخلوقات بع بع بع بع * * * * نان خشک و جرعه ی آب به اصراف می خورید ای فربه های بیست کیلویی پوست را بر استخوان به اصراف کشیده اید ما واعظان لاغر بیست خرمنی اصرار بر اصلاح این فرهنگ می کنیم اصراف می کنید اصلاح می کنیم بع بع بع بع * * * * در میان گله ی گوسفندان همیشه یک بز در پیش است گوسفند ها نمی دانند که مقصد کجاست و تنها بع بع کنان در پی بز می روند گاه بر چمن گاه بر صخره مسیری بی انتها سرنوشتی مبهم و تنها صدای بع بع گوسفندان شنیده می شود که در پی بز دوانند بع بع بع بع |
||
|
|
|
|
|
ایام به کام گشت و بهاران دوباره شد
فصل خزان برفت و درختان شکوفه شد دل ها جوان و گونه ها گلگون صفت شدند دوران سرد پیری و رخوت فسانه شد مرغان نو رسیده و لبخند سرخ گل بر شهر جان تازه ای گویی دمیده شد آوای نای مطربان هر سو که رو کنی از کوی و بام و برزن و مسجد شنیده شد در پیش باد درختان جامه نو به تن رقصند گویی نوبه ی بزم زمانه شد اما کجاست چشم بینا که بیندش طفلی یتیم که رانده ز هر سو و خانه شد بر طرف جوی نشیند و گرید به حال خود آخر چرا مارا زمانه خصم جانه شد؟ ما را مگر ز دیگران کم باشد از وجود ایشان به ناز و نعمت و ما آه و ناله شد یا آن زن نحیف که از بهر زندگی حیران اندر کوچه های پر افاده شد گه گلفروش و فالگیر و گه خودش مطاع بازیچه اندر دست یاران پیاله شد یا سوی دیگر آن جوان نو رسیده را در سر هوای جاه و مال بی حسابه شد دستش به سوی مال دیگر کس کند دراز جانش فدای خواهش خام جوانه شد کس دید این جور و فساد و ظلم آشکار چون است گوید او بهاران را دوباره شد در کوچه های شهر همه ظلم و آه و نال هر روز یک گل از سر ساقش فتاده شد در فصل گلریزان که گل ها یک به یک بمرد از مرگ گل ها در کجا عید و بهاره شد؟ امروز ایران را خزان از مرگ آدمی است هر چند رخسار زمین از سبزه خنده شد اخلاق را امروز در خاک سیه کنند فردا چو نوبه نوبه ی فرهنگ و واژه شد اسطوره های رستم و زال و سیاوشون خون خواره های دوره ی جهل و فساده شد مردانگی منفور و پاکی خود شده گناه دزدان و فاسد مردمان اهل کفاره شد اما چه کس داند که در مرداب آدمی در گوشه ای زیبا گلی چون آفریده شد آرام اندر سینه ی مرداب ریشه اش تا لایه های تیره و تارش تنیده شد آن روز را که سینه ی مرداب این وطن بر جای جایش یک گل زیبا شکوفه شد هر گل هزاران گل بزاد و پهنه ی زمین از جود ایشان چون گلستان زمانه شد بر طبل کوبید و به فریاد و فغان بخوان ایران زمین را بار دیگر چون بهاره شد
|
||
|
|
|
|
|
سرزمین یعنی که من عاشق بر این خاکم و بس
سرزمین یعنی که من جان بر کف از اویم و بس سرزمین آنجا که رودش همچو خون اندر رگم سرزمین یعنی که من زنده بر آن رودم و بس سرزمین آنجا که من زادم تو زادی او بزاد سرزمین یعنی که آرامشگه جانم و بس سرزمین آنجا که کورش فخر می دارد بر اوی سرزمین یعنی مرا سجاده و سویم و بس سرزمین آنجا که ترک و لر ز بهرش جان بداد سرزمین یعنی بلوچ و ترکمن دیلم و بس سرزمین آنجا که از مغرب به تا مشرق یکی است سرزمین یعنی که من پوری ز ایرانم و بس |
||
|
|
|
|
|
در این سرای غم من و تو در آغوش
نگاهمان فریاد صدایمان خاموش تو یک گل زیبا به باغ قلب من نمانده ام تنها تویی کنار من نفس نفس خاطر بغل بغل تسکین تویی بهار من تو ای گل رنگین |
||
|
|
|
|
|
مرا آتش به جان افکندی و کردی رهایم
نمی دانم چه کرده ام که این باشد سزایم تمام هستیم در عشق می سوزد ولیکن تو همچون سنگی و سویم میاری یک نگاهم |
||
|
|
|
|
|
درود این اولین تجربه ی من در سرایش مثنوی و داستان است امیدوارم مرا با راهنمایی های خویش در این راه یاری نمایید ------------------------------------------------------------------------------------------------------ در سرایی ز خانه ای اعیان کودکی ناز پرورده و شادان مرغکی در قفس به یک سو داشت در سبو ماهیان نگه می داشت از قضا روزی از سر خردی درب بستن ز یاد چون بردی مرغ پژمرده ناگهان بشکفت رو بسوی ضمیر خود چون گفت وقت آن است تا که جان ببری بال و پر گشوده و بپری اندر این فکر ببود که به نا گه به فتادش به ماهیان چو نگه بال و پر گشود و بیرون جست رفت و بر سر سبو بنشست روی خود سوی ماهیان بگذارد قفل لب ز شکوه چون بگشاد آخرا از چه دل خوش و شادید؟ وز رهایی چرا گریزانید؟ این قفس که درب آن بسته است روزگاری است که سقف بشکسته است از چه رو بال و پر نمی گیرید؟ جان خود را رها نمی جویید؟ من اگر اندر این قفس بودم لحظه ای کی به بند کس بودم؟ داد می کرد و بال و پر می زد سو ز سویی دگر چو سر می زد بلکه راهی بیابد و برهد سوی دنیای حریت بجهد نیش خندی بر او بزد ماهی گفت ای بی نوا چه می دانی؟ من نه مرغم نه بال و پر دارم شور پرواز کی به سر دارم؟ اندر آب آزاده است یک ماهی بال و پر از برم چه می خواهی؟ باله دارم که تا شنا بکنم چه تفاوت که این کجا بکنم؟ هنر آن است از طبیعت خویش بهره جوییم از گذشته بیش فکر خویشتن باش و راه گریز تا رهانی ز بند جان عزیز گر تو را درب آن سرا باز است این نه انجام بلکه آغاز است همت آن دار تا ز بند وجود بال و پر بر گرفته سوی صعود برهانی ز بند جان روحت باز یابی چو کشتی نوحت روحت آزاده گر شود جانا جسم اندر قفس چرا پروا؟ گر که روح تو بال و پر گیرد راه آزادگی به بر گیرد دست کس را توان کجا باشد تا به فکر قفس تو را باشد؟ روح آزاده کی شود در بند؟ بشنو از من کنون تو این یک پند زین سرا گر کنون رها جستی زین رهایی به خود مکن مستی فکر مردی بباش و حریت نی زبونی به جای مردیت ماهی بی نوای نکته دان فاش می گفت به مرغ راز نهان لیک آن مرغ گوش و جان بسته سرخوش از آنکه از قفس جسته بر لبانش ترانه ها پیدا همچو مستان سرخوش و شیدا مست مستان چو بال و پر می زد تک به تک شاخه ها چو سر می زد لحظه ای سوی ماهیان رو کرد وز تمسخر چو خنده بر او کرد گفت ماهی به نیش خند و به رنگ "نرود میخ آهنی در سنگ"
|
||
|
|
|
|
|
تمام لحظه های من از اشک لبریز است
از آن زمان که تو رفتی نفس چو سنگین است به دست خویش هزار پاره کرده ام این دل کنون ز ماتم دل جامه ها چو مشکین است زبان به کام نتوان نگه همی داری جزای بی خردان نه به که از این است |
||
|
|
|
|
|
این شعر را به دوست و برادر عزیزم نبی جهانگیری تقدیم می کنم
روی چو مه تو بوسه باران باید صد بوسه کم است صدهزاران باید گر چشم نهم به خاک پای تو چه باک خاک ره تو به سرمه دانان باید |
||
|
|
|
|
|
دوست گرامی و بزرگوار من
برادر بزرگوار ایرانی تبار من آقای حضرت ظریفی لطق نمودند و نکاتی را در مورد شعر من گوشزد کردند و من آنها را اصلاح کردم که حاصل آن شعر ویرایش شده ی زیر است کودکم.دردانه ام امشب چرا چشمان زیبایت نمی خوابد؟ چرا سنگینی رویا به دوش پلک هایت بر نمیتابد؟ چرا دل بر نمی چیند از این دنیای پر کینه؟ چرا ره سوی خلوتگاه دیرینش نمی یابد؟ چه امیدی است او را اندر این دنیای صد رنگ هزاران رنگ که شمع خویش می سوزد ولیکن آن نمی جوید؟ عزیزم.دلبرم . نوباوه ی شیرین و محبوبم چرا امشب وجودت رنگ آرامش نمی گیرد؟ چرا چشمت ز دنیا دل نمی گیرد؟نمی خوابد؟ چرا روحت دمی در ظلمت این شب نیاساید؟ بخواب ای دلبرم . فردا چو امروز است از بهرت جهان از بهر مسکینان دگرگون رخ نیاراید بخواب ای دلبر شیرین لب مهروی خرد من که شاید خواب شیرینی تو را کامت عسل آرد بخواب ای کودکم امشب دگر ازبهر تو لالا نمی خوانم که می دانم تو را لالا به چشمت خواب نسپارد
|
||
|
|
|
|
|
درود
پیرو کنفرانس "عشق و آنتالپی" که توسط استاد بزرگوار بهادری نژاد . استاد نمونه ی کشوری . در دانشگاه مالک اشتر اصفهان برگزلر شد. ابیات زیر فی المجلس سروده و به ایشان تقدیم شد: فخر است مرا که قبله گاهم تو شوی آینده تو و رهبر راهم تو شوی در مکتب عشق و درس و گفتار نکو استاد نکو سخن . چو ماهم تو شوی امید که اندر ره آینده مرا با نور خرد . رها ز چاهم تو شوی |
||
|
|
|
|
|
گویی به پای این زمانه سرب بسته اند
این شب چرا به سحر گاهان نمی شود؟ مردیم از بس دیده ها نوری ندیده اند در شهر جز زاغی دگر نالان نمی شود چادر شب سیاه ز سر ها نمی رود تاریکی جهان به چراغان نمی شود چرخ زمانه در سیاهی به چاله ها این تیره راه چرا به پایان نمی شود؟ مردند مرغان سحر چون جمله یک به یک بی نغمه ی امید پگاهان نمی شود گویی به پای این زمانه سرب بسته اند این شب چرا به سحر گاهان نمی شود؟
|
||
|
|
|
|
|
غمی است اندر دل
که کس نمی داند چه حاصل از فریاد گر او نمی خواهد؟ |
||
|
|
|
|
|
ز تو تنها نامی است
مانده در ذهن جهان آخرین نسل شجاعان تو هم دست گریبان وجودند و سقوط دشمنان دست نهادند به نابودی تو و چه خوابند جوانان تو در خواب گران |
||
|
|
|
|
|
در فراق یار و یاران کوه غم هم خوابه ام
بغض چنگالش فشرده بر گلو در خانه ام روزگاری ما ز روی یار گلگون می شدیم حالیا جام شرابی و برش پیمانه ام |
||
|
|
|
|
|
درود استاد بزرگوار دكتر محمد رضا تركي (http://mr-torki.blogfa.com/post-304.aspx) در وبلاگ خود اشاره ای طنز آمیز داشتند به طرح اخته کردن گربه های پایتخت و تنی چند از همراهان با ذوغ ایشان در وبلاگ های خود به هم صدایی ایشان پرداخته اند.این کمینه نیز عرصه را مغتنم شمرده و همراه گردیدم.هر چند این کجا و آن کجا. "گربه تو را اخته بباید نمود داد بر آمد ز سرای سری چون که زما پیش کس و نا کسان رنگ ز رخساره ما می بری گر تو نباشی که دری کیسه ها یا که بلیسی ته بشقاب ها از قبل بیش برون ریز ما سیر دو صد تن چو ز آواره ها لیک تو و طفل تو هر روز و شب سفره ی این مردم دل پاک را حسرت یک لقمه ی نان می نهی تا که ز خجلت نگرد خاک را گربه نه من دزدم و امثال من دزد تویی تو که زپسماند من نان رعیت به جفا می بری وای من و وای من و وای من گربه تو در خدمت غربی مگر؟ حاصل این دزدی خود را نگر فقر سر سفره ی مردم نشست مردم این شهر ز تو خون جگر جرم گران است جزا بایدت مصلحت آن است فنا بایدت لیک تو را عفو نمود آن عزیز گفت تو را اخته کفا بایدت" دولت پر مهر ز مردم به پا بسته کمر خدمت خلق خدا خایه چو زآن دزد زباله کشد لیک به خواب است گه اقتضا وام به میلیارد خودی را دهد جیب خود از نفت بها می دهد مردم بی نای و نوا را ولی وعده ز دینار و درم می دهد دست چو در دست همه دزد ها پشت چو بر پشت همه فسق ها پول چو از جیب کرم مردمان بذل کند بر همه کفتار ها گربه ی بی چاره خیابان نشین خواجه ی قاجار شود بهر کین تا که نپرسند دگر مردمان بهر من از نفت چه هست و چنین خلق بگویند که سرمایه را ما نبدزدیم همه مایه را خرج چو در راه صلاح آمده اخته نمودیم چو این گربه را گربه ی بیچاره ی بی دادرس جور کش جور و گناه وهوس خایه ببخشید چو بر شهر دار تا که بر او خایه شود داد رس |
||
|
|
|
|
|
سال های سال ما ایرانیان در خفته ایم در میان شال آقا بر خرد در بسته ایم بر سر خاک شهیدان صدهزاران یاوه گفت حالیا امروز بر سگ تولگان حد بسته ایم خام شیرین گفته های پیر رندان دو رو زان همه تزویر اینک در عذاب و خسته ایم |
||
|
|
|
|
|
درود
پیرو انتشار خبری مبنی بر اهدای ۱۰۰ ملیون تومان پول به نمایندگان مجلس و سپس اعلام آن به عنوان وام .ابیات زیر را از ذهن به زبان راندم امید است با راهنمایی های خویش در جهت اصلاح و هر چه بهتر شدن این قبیل کار ها مرا یاری کنید.
آی فقیران که به خدمت شدید رنج وکالت چو پذیرا شدید خود چو که محتاج به یک لقمه نان در پی کسب طلب ما شدید دست مریزاد شما را ز ما مستحق کسب هدایا شدید مال پشیزی است که بخشندتان تا که مگر صاحب ماوا شدید خانه و کاشانه و ماشین نو جمله دعا گوی بر آقا شدید از قبل سفره ی دزدان دزد خورده و خاموش و به حاشا شدید کسوت رعیت ز تن آرید در جامه ی نو . کسوت بالا شدید ما چه نالیم که خود خواستیم تا که شما سرور و آقا شدید |
||
|
|
|
|
|
گذشت دوره ی فرقت ز یار و جام و می
بیار ساقی مستان چو جام پی در پی برقص یاور زیبا به مستی و شادی بنوش جرعه ای از می که تا شوی چون کی |
||
|
|
|
|
|
از مستی عرفان به در آییم و کنون
بر دست چو جام می بر آریم و کنون شکرانه ی عید رمضان است و صنام این مستی می که بعد از آنیم و کنون |
||
|
|
|
|
|
دشت های بی کران مملو از خار مغیلان و ریگ آدمی سلطان این گردانه گوی دست اندازد بر این دشت کویر خشت بر خشت و ستون پشت ستون چرخ ها در گردش از علم و فنون چنگ ماشین سینه ی کوه و زمین می درد گویی که پر باشد ز کین چرخ ماشین های باری پر صدا می برد چون تکه های سینه ها دیگری بر گرده ی پر خاک خویش می کشد باری ز اهن را به پیش آهن و خشت و بتون در گرد هم زیر فرمان سلاطین ستم سازه هایی گرد هم اید پدید تا بیابان را شود چهری جدید شادمان سلطان و غمگین چون دگر وا اسف از ذهن بیمار بشر |
||
|
|
|
|
|
رفتی و من تنها در میان کهشانی بی ستاره به دور خورشیدی نا پیدا دیوانه وار می گردم اما تو همواره چشم هایت را به روی من بر بستی و با خویش اندیشیدی که من در عشق تو چون مردابی در سکون هستم |
||
|
|
|
|
|
انبوه غم است سینه ام را امشب از فرقت یار بی قرارم امشب در دشت بلا که رهنمایم او شد از خویشتنم چو در فرارم امشب
|
||
|
|
|
|
|
امروز دلم ز خنده لبریز شده از شادی دل کران رخ خیس شده افتاده چو چال بر زنخدان رخم بشکفته گل از رخم چو گلدیس شده ره یافته دل به خانه ی دلبر من زین روست که او لایق تندیس شده بشکفته به قلب یار یک غنچه ی عشق زان لحظه جهان به سان پردیس شده |
||
|
|
|
|
|
ماه رمضان گشت خدایا به سحر گاه شرابم بده در پس افطار به پاداش مرا زان می نابم بده دم به دم از آن می هفت ساله مرا جام لباریز کن مست رخت گشته به زلف سمنت باز تو تابم بده می بده تا مست شده روی به درگاه تو باز آورم تشنه به حقم , ز دریای کرم جرعه ی آبم بده |
||
|
|
|
|
|
چگونه باور کنم؟! آیا این همان تویی؟! آیا حرف هایت همه دروغ بود؟! آن لحظه ی شوم آن شیرینی تلخ آن گرمای استخوان فرسای همه و همه دروغ بود تو هرگز مرا دوست نمی داشتی برق چشمانت نه از شوق دیدار که از تب تند بدنت شعله می کشید آتش هوس بر دلت زبانه می کشید و نه شعله ی عشق و من تنها آبی بر آتش بودم که شعله های سرکش درونت را کمی فرو بنشانم من بهای عشق تو را با حراج جسم خویش پرداخته ام حیف اما چه کودکانه در بازی رندانه تو پاک باختم حیف حیف حیف |
||
|
|
|
|
|
خسته ام از بس تمنا کرده ام راز دل پیش کسان وا کرده ام کوفتم بر طبل بی رحم زمان خود به چشم خلق رسوا کرده ام خسته از شب زنده داری ها که من در فراقش تا سحرها کرده ام چشمه ی اشک دو چشمم خشک شد دشت رخ از بس که دریا کرده ام در غمش این دل بپژمرد و بمرد هفت و سالش را چو برپا کرده ام خسته ام از بی وفایی های او کنج تنهایی چو ماوا کرده ام
|
||
|
|
|
|
|
آرام باش ای دل بر سان یک مرداب زیرا که نیلوفر بر سینه من دارد |
||
|
|
|
|
|
درود دوستان من شعر زير در قالب نيمايي است لطفا از من ايراد قافيه اي نگيريد سپاس ------------------------------------------------------------------------------- هر دمی بر آینه صد لعن و نفرین می کنم روزگار ای روزگار عهد شبابم کی گذشت؟ موی اسپیدم مرا هشدار می دارد همی طی شد ایام جوانی زین سرا باید گذشت جهد در جهل و هوس فرسود این تن بی سبب یاوری کو دست در دستان او زین ره گذشت؟ خام بودم کس مگفتم عهد عشرت می رود توشه ای بر چین بهار عمر هم خواهد گذشت آینه بشکن نمی خواهم که بینم روی تو شاید این سان باقی عمرم به خواب اندر گذشت |
||
|
|
|
|
|
دل خوشم خوش تر از آنم كه تو مي پنداري نه ملالي دارم نه غمي بر سينه نه به لب آه كه از حسرت دل برخيزد همه ي زندگيم شادي و سر مستي و مي همه رقص است و سرور همه عيش و طرب و باده و ني تو چه مي انديشي؟ كه تو گر بال كشيدي ز سراي دل من بي تو من مي ميرم؟ يا چو افسون شدگان در غمت مي گريم؟ پيرهن مي درم و سينه پر از چاك كنم؟ تو چه خام انديشي آرزويم همه آن بود كه روزي بروي و من و اين دل درمانده ي من وا بنهي حال من مانده ام و خانه ي خالي از تو چه صفايي دارد چه هوايي دارد بي تو حتي در و ديوار نمايي دارد مبل ها بزم مرا مي نگرند فرش ها هم قدم رقص من اند بزم من بي تو چه بزمي است پر از نغمه و ساز همه شادي است ولي...... دل من تنگ نفس هاي پر از خشم تو است تنگ بر چهره ي افروخته ات تنگ بر آن همه فرياد تو است نازنينم چه كنم تا كه دگر بار ترا تنگ بفشرده در آغوش و پر از بوسه كنم؟ بي تو خاليست چو اين خانه ز روح بي تو چون خانه ي دل ويران است نازنينم چه كنم؟ تا تو باز ايي و من از غم تنهايي خود وا برهي بي تو دل بيمار است بي تو دل مي ميرد نازنينم باز آ بي تو دنيا و جهان دلگير است |
||
|
|
|
|
|
سکوت و تنهایی دو واژه ی همراه دلی پر از آشوب سری پر از غوغا چراغ سوسو زن چه قدرتی دارد؟ شب سیه در پیش امید بر فردا نه پای رفتن هست نه دل که بنشینم دلیل ماندن چیست میان این بلوا؟ |
||